خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
========
سرنوشتي تلخ در لبخند من غم ريخته
اين دلم انگار مدتهاست در هم ريخته
بك نفر از روز هاي من بهشتم را گرفت
دست نا اهلي درون من جهنم ريخته
من وجودم سست شد پاشيد از هم خرد شد
برگهاي عمر من بعد از تو كم كم ريخته
مردم از چشمان من خواندند عاشق پيشه ام
چشمهايم آبرويم را در عالم ريخته
مي روم دور از خودم باشم كناري گوشه اي
هر كجا پا مي گذارم باز آدم ريخته
بيا ای مرگ زيبا زيرا روح من مشتاق توست
نزديك تر بيا و زنجير ها را بگشای
زيرا ديگر تاب و تحملشان را ندارم..
بيا ای مرگ شيرين بيا و مرا
از آدم هايی بگير كه در ميانشان بوده ام و بيگا نه ام پنداشتند
شتاب كن زيرا آدم ها مرا رانده اند
و در پستو های تاريك فراموشی نموده اند
چرا كه من همچون ايشان دل در گرو ی مال و منال نداشته ام
و از دسترنج ناتوان تر از خود بهره مند نگشته ام
شتاب كن مرا در بر بگير ای مرگ من
========
چه ميهمانان بي دردسري هستند مردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند ..
و اندكي سكوت ...
پس ميميرم ..
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند ..
و باشد كه تو با فاتحه اي دلم را شاد ..
ميميرم تنها به خاطر اشكي كه شايد براي من ..
تنها براي من ريخته شود ..
در زیر سایه های چرکین ادمکان له میشوم
رد پایی از ارزو نمیابم
ارزو در من مرده است
در شبی که پر بود از کابوس
کابوس تلخ زندگی کردن
کابوس تلخ نفس کشیدن
نگاهم بر ارزو خاموش شد
زندگی در مقابل مرگ
مرگ در مقابل زندگی
این دو واژه در ذهنم سالها ویراژ میرود
در میان کابوس های تلخ نفس کشیدن
زمزمه شباهانگام من مرگ بود
من خسته میشوم هر ساعت از زندگی
تشنه میشوم هر دقیقه به مرگ
کسی باقصه ی من آشنانیست
دراین عالم ندارم همزبانی
به صداندوه مینالم روا نیست
شبم طی شدکسی بردرنکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم برلب بام
دلم ازاین همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی درساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیرازاشک غم در دفترم نیست
بیاای مرگ زیبا٫جانم برلب آمد
بیادرکلبه ای شوری برانگیز
بیا شعری با تابوتم بیا ویز
که این مرگ است وبردرمیزند دست
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
تيغ برگردن من بود ،نمي دانستم
آن چه در حجم پر از درد گلويم پژمرد
اخرین شیون من بود نمدانستم
تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم
از همان خنده كه معناي عطوفت مي داد
نیتش کشتن من بود نمیدانستم
آن چه من بارقه عاطفه پنداشتمش
اتش خرمن من بود نمیدانستم
لحظه وصل من و دوست ،خدا مي داند
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
هزاران سال دیگر ، کسی خواهد آمد که مرا در توهم
آرزوهای ناکامم فرو خواهد برد .
کسی که نخواهم دیدش .
کسی که دیر می آید .
فریادهایم خاموش گشته و جانم نیز فراموش .
افسوس که آرزوی عشق ، برایم حسرتی جاودانه خواهد گشت
من همانم که معشوقه هایم مرده اند .
(این متن از دوست خوبم اقا بهروز
خیلی وقت دیگه ازش خبر ندارم
امیدوارم هر جا که هست موافق باشه )
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی
اخبار یک سه چار دو ایران خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوش های سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

باسلام به همه دوستهای گلم
تو این ماه هم تولد منه و هم وبلاگم
فکر نکنم اتفاق مهمی باشه
دوست دار همتون دلشکسته
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه
منم یک سال بزرگتر شدم ...
یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ...
تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ...
تونستم همونی باشم که هستم ؟ ...
تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ...
تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ...
تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ...
باید فکر کنم ...
شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم...
.ولی یکسال بزرگتر شدم...
اونم خیلی سریع ....
تولدم مبارک

بيدار مانده ام ولي اصلا سحر نشد
شب هاي تلخ وحشت من مختصر نشد
مي خواستم كه پر بزنم از سكوت خويش
با زخمهاي كهنه اين بال و پر نشد
يك عمر در سكوت خودم گريه كرده ام
حتي خدا هم از غم من با خبر نشد
سوزاندي و به ريشه من تيشه مي زني
يك لحضه چشمهاي خودت شعله ور نشد
خنجر بگير دستت و از روبرو بزن
روزي اگر دو مرتبه از پشت سر نشد
در پشت شيشه هاي مه آلود سالها
هم راز غصه هاي من يك نفر نشد
من را بگير و زنده بسوزان و دفن كن
روزي اگر شكستن من با تبر نشد
میبینم صورتم رو تو اینه با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشم ها مو یه لحظه رو هم میزارم
به خودم میگم، که این صورتکه میتونم از صورتم ورشدارم
میکشم دستمو روی صورتم هر چی روکه باید بدونم دستم میگه
منو توی اینه نشون میده میگه این تویی نه هیچ کسه دیگه
جای پاهای تموم قصه هام ، رنگ غربت تو تموم لحظه ها
روبروی صورتت تا بدونی حالا امروزچی ازت مونده به جا
ایینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشید رو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ت شده
داری بی صدا توقلبت میمیری
میشکنم اینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه
ایینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه ش عکس منه
عکس ها با دهن کجی بهم میگن
چشم امید روببُراز اسمون
روزها با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنه گی میدن تمومشون

جون میکنیم تو زندگی حس میکنیم که زنده ایم
جوونی ها رو باختیمو فکر میکنیم برنده ایم
نشون میدیم که کوهیمو هیچکی حریفمون نشد
کوه شدن اختاری نیست زندگی مهربون نشد
تا یه شکسته میبینیم واسش چه اشک ها روونه
خودمون هم خوب میدونیم که از دل تنگمونه
هی میشکنیم و میسوزونیم اصلا مهم نیست واسمون
اما تا ما رومیشکنن مینالیم از دست زمون
ظاهر کار هم که شده قهقه مون به آسمون
کلی برو بیا داریم اما چقدر بی همزبون
گول میزنیم خودمونو به آب و رنگ زندگی
عاشقی رو میخوایم ولی برای رفع خستگی
به سادگی دل میدیمو به سادگی دل میکنیم
واسه یه لحظه دل خوشی به هر دری در میزنیم
روز و شبهامون میگزرن بی خبر از اینکه دل پیر شده
یادش بخیر جوونی رو، وقتی که میگیم دیر شده



